به نام بخشایشگر مهربان 


 


تاريخ : يکشنبه 3 آذر 1392 | 23:58 | نویسنده : مادرت |

بله عنوان مطلب بسیار زیبا و درعین حال زشت است،چه معنی داره وبلاگ دختر جان شش ماه دست نخورده بمونه بعد بیام بگم :سلام علیکم ... تولد سه سالگی!!!!خب دلیلش حجم بالای عکس و اتفاق تو این چند ماهه که نمیشه درمورد همش نوشت و عکس گذاشت،تنبلم خودتونید!نمیشه واقعا...ولی بسنده میکنم به عکسهای تولد واینکه سعی میکنم بیشتر بنویسم که البته این مدت تو اینستاگرام فعال بودم و خب از اونجایی که راحتتر و سریعتر و دم دست تر هست منو بیشتر به خودش جذب کرد ،ولی هیچ جا وبلاگ خود آدم نمیشه!اصلا هربار میبینمش عین یه حلقه فیلم تمام روزهای گذشته برام مرور میشه.دوستت دارم وبلاگ عزیزم دیگه بهت بی وفایی نمیکنمبغل

و از هرچه بگذریم سخن عشقولیم خوش تر است...

داشتن یه دختر تو خونه خیلی هیجان انگیزتر از اونیه که تصور بکنید،و همش غافلگیری از اینکه یعنی واقعا انقدر بزرگ شدی؟یعنی واقعا انقدر میفهمی؟

میگم آوینا برو یه دستمال کاغذی برام بیار ،میگه نمیتونم من کمرم درد میکنه!یا مثلا دستم بنده!خب من باید چی بگم؟من میتونم امیدوار باشم این دختر عصای پیری و کوریم باشه؟؟؟!! یا اینکه میگه مامان من حالم خیلی بده واسم یه کارتون بزار شاید خوب شم!ای وای به کدوم سمت ما داریم میریم؟؟!!!آرمانها کو؟؟؟؟یا مثلا وقتی میخوام براش کارتون بزارم ازش میپرسم کدومو دوست داری؟اونم جواب میده تو بگو،منم میگم مامی من که نمیخوام ببینم تو بگو چی میخوای،میگه نه تو بگو خلاصه میگم مثلا کارتون فصل شکارو میزارم ،هیچی نمیگه تا اینکه فیلم به آخراش که نزدیک میشه و میبینه داره تموم میشه میگه ماماااااااان من اینو دوست نداشتم اینو تو خودت گذاشتی من داستان اسباب بازی میخواستم!!!!!!!!!!وای وای ینی اونموقه اس که میگم خداوندا خودت ظهور کن!!!!

خلاصه اینکه دخترک خونه ما شیرین تر از همیشه واسه ی ما دلبری میکنه و ما رو بیشتر از هروقت دیگه وابسته به خودش کرده .عاشق وسایل آشپزی و آشپزخونه اس که واسه تولدش دوستای خوبش براش آوردن،چقدر امسال عاشق تولدش بود و چقدر ایده ها خودش داشت ،هرچند اصرار داشت تم تولدش شرک باشه!!!من منصرفش کردم ولی خودش میگه تولد 4 باید شرک باشه،فکر کنم آخر تو دامش بیوفتم.

گل یاسم،چه باشم چه نباشم تو ستاره ی آسمون منی همونی که شبا از گوشه ی پنجره اتاق معلومه و بهمون چشمک میزنه،تو همه ی وجودمی و من به تو میبالم ،تا همیشه کنارتم و تا هرجا که بخوای باهات میام امیدوارم خوشبختی و عاقبت بخیریتو ببینم ...که تو آرزوی منی

 



تاريخ : يکشنبه 12 مهر 1394 | 8:32 | نویسنده : مادرت |

چه بخواهيم چه نخواهيم بهاري ديگر آمد و عددي ديگر به سالهاي عمرمان اضافه شد ولي انصافا مي ارزد عمري بدهي و شكوفه هاي تازه روييده سر شاخه ها را ببيني و نفسي عميق بكشي تا طراوت هواي بهار مشامت را قلقلك بدهد چقدر خوب ميشود باراني هم بزند تا به ياد آن روزهاي نه چندان دور قدم بزنيم و حرف نزنيم...بهار به روح من جان ميدهد 

دخترك قصه ي ما جذابتر از هميشه شيرين زباني ميكند و آتش ميسوزاند.دوست داشتني تر از قبل دلبري ميكند و بي شك مستبدانه تر حكمراني!!

آنده عسلی یا به قول خودش خامه عسلی عاشق کتابه دیگه انقدر کتاب داره که نمیتونه جابه جاشون کنه میگه سنگینه!

خیلی قشنگ و شیک میریم پارک با عجز و ناله وگریه برمی گردیم.تازه قبلش بهم قول میده وقتی مامان گفت بریم خونه بگم خدافظ دوستام!!!!!!ولی همش خواب و خیالی بیش نیست.اما خب انقدر قشنگ تو پارک دوست پیدا میکنه و باهاشون بازی میکنه که من خودم داوطلبانه بازهم گرفتاری پارک رفتنو به جون میخرم!

بعد از مدتها فرصتی شد برای چکاپ رفتیم پیش دکتر و خدا را به خاطر سلامتي ات سپاسگذارم.دکتر برخلاف قبل که بیشتر روی تغذیه و رشد جسمی آوینا تمرکز داشت اینبار گفت روند رشد خوبه ومهم نیست جقدر غذا میخوره ازین به بعد تربیت از همه چیز مهم تره ونکاتی ام گوشزد کرد.امیدوارم بتونم از پس این وظیفه ی مهمی که بهم سپرده شده با سربلندی بربیام.

دو روزی میشه پروژه ترک پوشک رو شروع کردیم،از استیکرهای شخصیتهای کارتون پو و دوستاش که آنده دوست داره استفاده میکنم بلکه سر شوق بیاد و همکاری کنه.داستان پوشک گیری رو مفصل خواهم نوشت ...

.

.

و نوروز 94 به روایت تصویر:

زحمت رنگ کردن تخم مرغ سفره ما با آنده جانم بود:

از سوم تا نهم فروردین یزد بودیم:

تاحالا تو حمام فسنجون خوردین؟؟به به یه فسنجون خوشمزه تو حمام خان

 

آنده و شکیبا جون:

در راه بازگشت:

 

طبیعت گردی در نوروز:

سیزده به در:

ممنونیم از خاله راحله و عمو حمید به خاطر سوغاتیای خوبشون و خوشحالیم که تونستیم سه قلوهای عزیزمونو بعد از مدتها ببینیممحبت

دخترم راهی میشه برای اولین روز مهد در سال جدید:

وقتی مامان هوس کیک شکلاتی میکند و دختر از فرصت استفاده میکند و تولد برای باب اسفنجی راه می اندازد قضیه اش میشود یه جشن بی بهونه!

من ژست شمارو میخورمبغل

 



تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394 | 14:11 | نویسنده : مادرت |

عذرميخوام از اين همه تاخير و اينكه واقعا تنبلي كردم من .وبلاگي كه لااقل ماهي يه بار آپ نشه هيچ صفايي نداره.بهمن كه رسيد خواستم آپ كنم ديدم خبري نبوده و اول اسفند به مناسبت شروع ماه مورد علاقه ام يه پست مينويسم بعد گفتم نه صبر ميكنم تا ١٨اسفند كه جوجه كوچولوم ميشه ٣٠ماهه بازم گفتم نه ديگه من كه تاحالا منتظر بودم سه چهار روز ديگه تولد فاطمه اس بعدش آپ ميكنم خلاصه نشد تا امروز كه جشن آخره سال مهد آنده جونم برگزار شد و دست به کار شدم.حالا ميخوايد بگيد تنبلم ،سياسم،زيركم،نخبه ام يا هرچيز ديگه،خب اينم يه بهونه اس.البته انصافا روزاي خوش نت داشتن من سر اومده فقط با گوشي ميتونم وصل بشم و باور ميكنيد يا نه همين دو خط كه تا اينجا نوشتم ١٠دقيقه طول كشيد،تازه بگذریم از مراحل پیش از شروع کار که از حدودای ساعت 12 که دخترو میخوابونم آهسته گوشی علی چونو باز میکنم سیم کارتشو در میارم میزارم تو فلش مودم بعد به صورت کاملا زیرپوستی لپ تاپو میارم روشن میکنم و بقیه ی ماجرا...تو خود حديث مفصل بخوان.....قضاوت با خودتون!

♥♥♥♥♥♥♥

محوطه هتل المپیک ،وای که نفسمون بند میاد بس که باید تو خیابون دنبال آنده بدویم...

دخترم مرغ سحرو میخونه و میزنه البته ابوعطا!!!!!!!!!!!!

18 اسفند:

اینم نقاشی عشقم روزی که سی ماهه شد:

جشن پایان سال، 25 اسفند:

اینم دسر ما:

و تهیه کیک با خامه شکلاتی به صورت کثیف کاری!!!!!!

دختر به این مهربونی به این باصفایی به این شادابی فقط یدونه تو دنیای من هست ...

عزیزای من که دیگه حسابی عاشق همدیگه هستن و البته گاهی سر هیچ و پوچ جنگ بزرگی سر میگیره !و اینجاس که باید سریع وارد ماجرا بشیم تا قضیه بیخ پیدا نکنه!

اسفند كه شروع ميشه من خيلي خوشحالم هميشه هيجان قبل از يه اتفاق خوب برام شيرينتر از خود اون اتفاقه. اين روزاي آخر دوست داشتني تر از هروقتيس .تو سالي كه گذشت بهتر بگم سالي كه عين برق  گذشت آرامش همراه هميشگي ام بود سپاسگذار لطف پروردگارم و از او براي همه آرزوي بهروزي دارم .روزهاي پاياني سال به همه خوش بگذره و در سال نو روزگارتون بر وفق مراد باشه

اميدوارم در بهار ٩٤ خداوند تجديدنظري بر سرنوشت خشك ما بكند و ابرهاي بهاری بر سرمان ببارد كه سخت محتاجيم.

 

لالا لالا لالا لالا فردا بهاره، بی خیال بغض زندون
لالا لالا لالا لالا فردا جهان بهتری میشه برامون
لالا لالا لالا لالا فردا بدون چتر میریم زیر بارون 
لالا لالا لالا لالا گریه نکن اشکاتو میبینه خدامون
لالا لالا لالا لالا گریه نکن سر میرسه آخر زمستون

 



تاريخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 7:27 | نویسنده : مادرت |

کیدزلند 25 /10 /93 با خاله مریم و الینا

هم کلاسیه آنده آقا امید:

دختره رنگین کمونیه من:

راستی دو هفته پیش ما چندروز آسمون آبی داشتیم قابل توجه فامیلهای یزدیمون که خیلی به آب و هوای دیارشون مینازنچشمک

درگذر از ماهها و سالها امروز برگ دیگری از دفتر زندگی ام را ورق زدم.به اوج شادمانی ام رساندی دخترک وقتی به من گفتی "مامان تولدت مبارک" ،"مامان دوستت دارم"

-بریم کیک تولد لاله بخریم من ببَُرم با چایی بخوریمبوس



تاريخ : شنبه 27 دی 1393 | 0:35 | نویسنده : مادرت |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 23:34 | نویسنده : مادرت |

به جبران دو تا پست بدون عکس،حالا گزارش مختصری از چند هفته اخیر...

سرزمین عجایب ، 17آذر

27آذر رفتیم تولد آتریسا جون که دخترکم بی صبرانه منتظرش بود.دو سالگی آتریسا خانم مبارک و ممنون از خاله شیدا به خاطر دعوت از ما...

سفرنامه ی یزد:

خداروشکر آنده یه هم بازی داشت که بی دردسر حسابی باهاش بازی کرد...پسر عمه برزاد(به قول آنده)

اخطار ! دوستان تهرانی لطفا برای دیدن دو تا عکس بعدی عینک آفتابی فراموش نشه ،نیس که چشمامون عادت نداره رنگ آبی آسمون خدایی نکرده صدمه نزنه !درسخوان

سیب زمینی های تنوری بسیار خوشمزه دست پخت مادرِ همسرِ گرام:

7دی ،دختر به این اسپرتی من تا حالا ندیده بودم!شلوارشو به قول خودش" عمه نایی " براش خریده ،دستشون درد نکنه.

عشقولانه های من،قربونشون برممحبت


بابا جونم و نوه بزرگهبوس

استادِ سه تارم به خاطر خوب انجام دادن تمرینم برام یه آفرین نوشت .عین همون روزای مدرسه که از معلم آفرین و صدآفرین میگرفتم و تو آسمون سیر میکردم از خوشحالی ،هیجان زده ام... یاد گرفتن و تشویق شدن تو هر سنی میتونه لذت بخش باشه.اینو دیروز فهمیدم.


...ببخشید طولانی شد!



تاريخ : سه شنبه 9 دی 1393 | 0:53 | نویسنده : مادرت |

دیدم پست بدون عکس گذاشتن با گوشی خیلی میچسبه الان که کیکمو گذاشتم تو فر و منتظر بیدار شدن دخترم یه چیزی بنویسم...

کیک پرتقالی به دستور خاله مریم درست کردم باید دید چی از آب در میاد ولی خب مدیونید اگه فکر کنید عطر کیک پرتقالی تو خونه پیچیده نخیر بنده ازین جسارتا ندارم پوست پرتقال واکسی پارافینی بریزم تو کیکم بابا جان اینو بچه دو ساله میخواد بخوره .من میگم کیک پرتقالی که توش رنده ی پوست پرتقال نباشه کیک هویجه والا.به قول آقا ناصر حجازی تو این مملکت همه چیزمون باید به هم بیاد ...

حالا کاری به هیچکس نداریم ولی خدا جون یه دقیقه گوش کن کار دارم باهات...

حواست هست پاییز داره تموم میشه؟؟؟ هفته دیگه باید جوجه هامونو بشمریما، ولی کو بارون؟ دلت نمیاد دو قطره از رحمتت بچکونی رو سر این بنده های خاورمیانه ای بدبختت؟ خب حالا آب نخواستیم دو تا چیکه هنوز پیدا میشه بخوریم و بدیم دست این طفله معصوما ولی آخه خوش انصاف دیگه یه باد 10کیلومتری که میتونی بفرستی این سیاهی بره ازین شهر کثیف.خسته شدم بسکه رفتم هواشناسیه  یاهو رو چک کردم ببینم کی بارونه.چقدر صب از خواب بیدار شم صاف برم دم پنجره اون ته خیابونو ببینم چقدر غباره .دخترم رنگ آسمونو بلد نیست. بچه های شهرم ازت  آسمون آبی و ابر سفید میخوان ،بده بهشون.خدا جون نفسامون به شماره افتاده دیگه کم کم باید تنفس دهان به دهان بدی بهمون . محبتتو ازمون دریغ نکن هیچکس به فکر ما نیست تو به جای همه به فکرمون باش.

 ببین چقدر بهت التماس کردم... ینی هنوز درگیرتم 



تاريخ : يکشنبه 23 آذر 1393 | 16:06 | نویسنده : مادرت |

اه چقدر بدم میاد دیر به دیر آپ میشم چیکار کنم با گوشی سخته خب...ولی یه چندخط امتحانی با گوشی مینویسم و عکسامو بعدا پیوست میکنم.

نمیدونم از کجا بگم آهان

من سه تاری دارم از ایام دور

زادگاهش بستر باغ بلور

شب که قلبم را نظافت میکنم

سوره ای با او تلاوت میکنم

یک ماهه که دارم نواختن سه تار آموزش میبینم چقدر خوبه ، انقدر آرامش بخشه حتی نت هامو که حفظ میکنم به عنوان لالایی واسه آنده میخونم زود خوابش میبره ....سل سی لا سل لا سی لا سل سی لا سل......

امیدوارم که زمینه سازی مناسبی برای آشنایی دخترم با موسیقی و نواهای آرامش بخش باشد تا در زمان تلاطم فکری گوشه دنجی پیدا کند و ذهنش را با نواختن سازی آرام کند و روح و روانش به تسلی برسد.

 

 آوینای زیبای من 

مدتی است که عمیق فکر میکنم به اینکه دستهای کوچک و نرمت همیشه انقدر کوچک نمیماند تا محکم در دستم بگیرم تو قرار است بزرگ شوی و همیشه صدای پاهای کوچکت سکوت خانه ام را نخواهد شکست تو بزرگ خواهی شد و سوالات کنجکاوانه ات همیشه جواب ساده ای نخواهند داشت تا بتوانم راحت از پس آنها بر بیایم...یادم که می افتد تو مهمان خانه ام هستی دلم میخواهد همه عشقم را به پایت بریزم تا وقتی که قصد شروع زندگی تازه ای کردی بدانم با لحظه هایت زندگی کرده ام ...گاهی با خودم میگفتم چقدر جا ماندم از زندگی و کار و درس ولی حالا دیگر خوشحالم از اینکه کنارت ماندم و خواهم ماند و با نفسهایت نفس خواهم کشید و عطرتنت را آنقدر عمیق به ذهنم میسپارم تا فراموش نکنم تو روزی مهمان کوچک خانه ام بودی.دو ساله ی شیرین زبونم مادرتر میشوم وقتی بازوهای کوچکت را دور گردنم گره میزنی و خودت را در آعوشم می اندازی و بوسه بارانم میکنی همیشه دلم هوس این روزهایت را میکند...

 



تاريخ : شنبه 22 آذر 1393 | 14:28 | نویسنده : مادرت |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 14:34 | نویسنده : مادرت |

آنده جانمان مشغول دیدن کارتون محبوبش هست و تا تموم نشده و سراغ من نیومده این پست رو ببندیم بره!

 

 اتفاق مهم زندگی ما

کاردستی گروهی، امروز:

عاشورای 93

تا همین چند روز پیش آوینا به شدت از عروسک میترسید ...فکر کردم خوبه یه بار برای همیشه این ترس تموم شه و رفتم عروسکشو که کادوی خاله نازلی جون بود آوردم وباهم کم کم بازی کردیم(ممنون از نازلی عزیزم).حالا میگم چه اشتباهی کردما،حسودیم میشه خب!!تازه اسمشم گذاشته فاطتا!

میگن پدرا تو بازی کردن با بچه ها خیلی خلاقن...شایعه است البته!


رئونالدو داوینچی:

دو تا عکس از آوینا با کوچکترین و بزرگترین اعضای خاندان مادریش:

مادربزرگم

فاطتا!

پ ن:چند وقت پیش با یه مشاور صحبت میکردم موضوع جالبی رو بهم گفت .اینکه این عکسها و فیلمها و یادگاری ها و ثبت اولینها و دومینهای کودکمان بعدها برای او جذابیت چندانی نخواهد داشت.دیدم راست میگفت ورق زدن آلبوم بچگی ام جز برای دیدن خانه قدیمی و آدمهایی که بودند و الان نیستند و تماشای چهره جوان و شاداب مادر و پدرم برایم زیاد مهیج نیست( راستش اصلا علاقه ای ام به دیدن و دونستن در مورد نوزادی و بچگی خودمو ... ندارم تازه فهمیدم طبیعیه!!!) .بنابرین ازین به بعد پستهای خصوصی با موضوع "خودم" خواهم نوشت به امید آنکه بماند برای روزهایی که چین و چروکهای صورتم شروع به الاکلنگ بازی کنند و بخوانم و ببینم چه در سر داشتم آن زمان که "نمیدانستم "و" میتوانستم".و شاید مرور خاطراتی برای دخترکمان که بداند ما تنها 99درصد از خودمان، وقتمان، آرزوهایمان ، برنامه هایمان و احساساتمان برای او بوده ... ما 1درصد هم برای خودمان زندگی کردیم...



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 19:26 | نویسنده : مادرت |

niniweblog.com

چه مهر بی مهری بود خوب شد تموم شد رفت.البته خدا رو شکر بخیر گذشت.

یه روز عصر نمیدونم آوینا چجوری تلویزیون و با میزش گرفت کشید و انداخت رو خودش آنچنان جیغی کشید که فکر کنم فاصله آشپزخونه تا آوینا رو با یه قدم طی کردم.یکی دو ساعت بعدش که علی جون اومد آوینا زد زیر گریه و از بغلش پایین نیومد.دقت که کردم دیدم تو این مدت اصلا راه نرفته و بعد از اونم هرکاری کردم راه نرفت و شبانه بردیمش بیمارستان .خلاصه تا یک هفته درگیر دکتر و عکس و سونوگرافی از شکمش بودیم.و البته خدا بهمون رحم کرد و هیچ مشکلی نبود و دخترم دوباره مثل قبل راه میره .هنوز از استرس و ناراحتی پاهاش راحت نشده بودم که تب کرد بعد از سه روز دیدم با اینکه تبش قطع شده ولی هیجی نمیخوره.هرچیزی رو وقتی تو دهنش میزاشت جیغ و گریه اش به هوا میرفت فهمیدم زبونش آفت زده به چه بزرگی و یک هفته طول کشید تا خوب شه...اینه که میگم مهر ماهه ما نبود!

نه انصافا همه 30 روز بد نبود .روزا و ساعتای خوشم داشتیم اصلا هر زمانی که دخترکم سرحال و خندون و سالم باشه برای من بهترین لحظه هاست.دختری که حالا بیشتر و بیشتر درکم میکنه و من بهتر از قبل میفهممش ...خیلی بیشتر باهم خوش میگذرونیم نون میپزیم و حسابی کثیف کاری میکنیم.پارک میریم وقتی از اون سرسره پیچی های بلند سر میخوره وسط راه نگهش میدارم و میدونه تا یه بوسم  نکنه نمیزارم بره پایین!خرید میریم باهم، عاشق هایپره از جلوش که رد میشیم وا مصیبتا ،اشکها ریخته میشه( بیریم هابه! ) با آرومترین آهنگا (چه بسا غمگین ترینها )دست منو میگیره و دعوتم میکنه به رقص ( پاشو بقص BEGHAS ) خیلی حالمو خوب میکنه ...البته امان از شوخیهای بی وقتش که آدمو دیوونه میکنه گریهمخصوصا موقع تی وی دیدن.تازه دارم به بحران لجبازی دو تا سه سالگی پی میبرم ،تقریبا مقیاس کوچیکی از نوجوونی...و چقدر جالب اظهار نظر میکنه و در مقابل چیزی که خلاف میلش باشه میگه دوست ندارم(دوس نده)اینا یعنی من دارم بزرگ میشم، سلیقه و تمایلات خودمو دارم و بهتره به رای و نظرم احترام بزارید...niniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.com

بریم سروقت چندتا عکس از مهر ماهمون:

اول از همه عکسهای آتلیه دو سالگی

یه عکس بهاری تو دل پاییز

و گل عمر مامان آماده برای رفتن به کلاس...این ژاکت و دامن و ساق پا نتیجه همون کامواهای پست قبل هست!

چیزی برای گفتن ندارم!

تو رستوران مثل دخترای شیک منتظره تا همبرگرش آماده بشه !!!(به قول خودش همگر HAMEGER آقای خچنگ)بر گرفته از باب اسفنجی:

اما اینجا دیگه نمیتونه منتظر سرد شدن کیک کدوحلوایی دست پخت مامان جون باشه!

عکس داغ داغ از امروز عصر:

niniweblog.com

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

 

 



تاريخ : شنبه 3 آبان 1393 | 15:14 | نویسنده : مادرت |

niniweblog.com

اولین پست بعد از تولد دوسالگی باید زودتر نوشته میشد ولی انگار قرار نیست با سرعتی که زندگی داره میگذره هماهنگ بشم.هرچی فکر میکنم که چرا انقدر تند داره میگذره به جایی نمیرسم .فقط میخوام بهش فکر نکنم آخه دلم شور میزنه .من از اون دسته آدمام که نه دوست دارم برگردم به گذشته نه عجله ای برای دیدن آینده دارم که چه بسا فکر کردن به دستهای چروکیده و موهای یک دست سفید خودم حسابی میترسونتم.وای چقدر موهام سفید شده راستی .یادم نیست اولین تار موی سفیدی که لابه لای موهام پیدا کردم کی بود ولی الان دیگه نمیتونم بشمارمشون .تو وبلاگ دختر کوچولوم جای این حرفا نیستا ولی خب گاهی نمیشه نگفت. بالاخره اون روزی که میشینه این صفحه ها رو میخونه میتونه از بین این خط و خطوط و نوشته های درهم و برهم تصویری از این روزهای یکنواخت من پیدا کنه .چه اشکالی داره ؟منم دوست داشتم بدونم مامانم تو اوج جوونیش گاهی به چی فکر میکرده...

ازینا که بگذریم باید بگم دوساله ی خونه ما خیلی چیزا یاد گرفته.به خودش میگه "آنده"،هنوزم بهترین سرگرمیش دیدن باب اسفنجی و پینگو و بره ناقلاس.عاشق بازی کردن و ور رفتن با گوشی منه خودش وارد منو میشه و بازی "پو" رو میاره و واسش غذا میخره و حمامش میکنه بعدم که حوصله اش سر میره میوفته به جون گوشی بکگراند عوض میکنه!خلاصه کار این گوشی کم کم تمومه....

از حرف زدنش هیچی نگم بهتره چون همون کلمات نصفه نیمه ای که میگه دل مارو میبره!

کلاسهاش همچنان برقراره و البته من هنوز تصمیم نگرفتم که تو این فصل که سرماخوردگی زیاده بازم ثبت نامش بکنم یا نه.ولی چیزی که هست عاشق کلاسشون و مربیشون خاله شرمینه جونشه!

تازه بعد از کلاسم با دوستاش تو محوطه بازی میکنن:

غزل و شادیسا جونی:

هفته گذشته ام یه کیک کوچولو پختم و  رفتیم آتلیه و چند تا عکس از دو سالگی دخترکم ثبت کردیم(حالا کی حاضر بشه الله اعلم!

روز جمعه 28 ام شهریور به مناسبت پایان تابستان گرم رفتیم پارک آب و آتش .آوینا جانم در چند دقیقه اول مبهوت فواره ها بود ولی خیلی زود یخش وا شد و رفت آب بازی .منم لذت بردم از اینهمه شور و اشتیاقش

روز جمعه 4ام مهر هم اولین مسافرت درونشهری با مترو همراه با دخترمون رو تجربه کردیم(رفتیم میدان حسن آباد چندتا کاموا خریدم که واسه آنده جونم کلاه و ژاکت ببافم)

همون روز عصر رفتیم تولد آقا پوریا،که ضمن تشکر از خاله سحر به خاطر دعوت از ما و زحمتاشون باید بگم خیلی خوش گذشت...تولدش مبارک

(شرمنده عکس درست درمون نتونستم بگیرم!پیوست خواهد شد)

و چندتا عکس عشقولانه از آنده و فاطِتا(به قول آوینا)

بدون شرح:

سومین پاییز زندگیت پر از شور و نشاط


 



تاريخ : دوشنبه 7 مهر 1393 | 15:29 | نویسنده : مادرت |

20 شهریور 1393 :

 


کوکی های مامان پز:

پاپ کیک های مامان پز:

این ژله هام با وجود زحمت زیادی که براش کشیدم ،هیشکی نخوردغمگیننمیدونم چرا...

رقص آوینا و الینا!!!!!!!

انگشت باران کیک!

فاطمه جوووونم

الینا جونم:

آیلی جونم:(نگاه عمیقت منو کشته)

تارا جونم:

جنتلمن های مجلس،رادین و پوریا جونم:

مهراوه جونم:

آتریسا جونم

از امیرعباس و مهراد جونم عکس نداشتم متاسفانهمحبت

ممنونم از مهمونای خوبم که زحمت کشیدن اومدن به جشن ما،امیدوارم همه کوچولوهای نازشون شاد و سلامت باشن.

ممنونم از مامان مهربونم و خواهر گلم به خاطر همه زحمتاشون...

این جشن پیشکش کوچیکی بود برای دخترم ،عمرم،نفسم...

چشمای تو مال تو نیست
من سهم دارم از نگات
یک بار عاشقم شدی
صدبار میمیرم برات
زیبای لحظه های من دلت ازم شاکی نشه
رو چشم من قدم بزار تا دامنت خاکی نشه
...

 



تاريخ : يکشنبه 23 شهريور 1393 | 1:42 | نویسنده : مادرت |

فقط اومدم دومین سالگرد زیباترین اتفاق زندگیمو به خودم تبریک بگم.و اینکه سپاس گزارم از یگانه معبودم به خاطر حال خوب این روزهام ...

ودر آخر اینکه عاشقتم شهریور چون سالها برام بوی خوش مهر می آوردی و دیگه عطر دل انگیز خاطره سال 91...

تولدت مبارک دخترم

محبت



تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 8:11 | نویسنده : مادرت |

اومدم دیدم یک ماهه پست جدید نذاشتم ،دروغ چرا حس وحالش نبود ،مادر است دیگر گاهی حوصله خودش را هم ندارد چه رسد به آپ کردن وبلاگ دخترش!

البته عذر خواهی میکنم از خواننده های همیشه در صحنه مون چون حقیقتا من خودم انگیزه ای برای باز کردن وبلاگهایی که بروز نمیش ندارم پس قول میدم تنبلی رو کنار بذارم و همیشه آپدیت بمانم...

امروز آوینای من آخرین ماه از دومین سال زندگیش رو شروع میکنه  ،پیش به سوی 23 ماهگی و پیش به سوی شهریور...

عکس های ماهی که گذشت:

عشق دختر عمه به دختردایی:

تولد خاله نسیم

همراه با شادیسا جون بعد از کلاس

سفر به یزد در تعطیلات عیدفطر:

یاسمن:

آلبالو خوران(البته با هسته!):

علت کیفیت پایین عکسا اینه که آوینا بانو تمایل دارن موقع عکاسی حتما از دوربین جلوی گوشی استفاده کنم تا بتونن چهره خودشونو ببینن و شکلک در بیارن!!!!!!!!!

اینم نقاشی دخترکم:

 



تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 1:29 | نویسنده : مادرت |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.